وبلاگ جديدم را اينجا بخوانيد:
و لطفا نظر هم بدهيد...
:: ممنون ::
در حضور جاده ها
راه خود را در سکوت جاده ها طِي مي کنم
مي دوم، مي ايستم، يا گاه لِي لِي مي کنم
مي نشانم بغض را بر روي پاي پلک ها
اشک را از هر دو حلق چشم ها، قِي مي کنم
باز باران با ترانه، می زند بر ريشه ام
هِق هِقي اما فقط بر جاي هِي هِي مي کنم
دست هايم زير باران پاک خواهد شد، ولي
زير ناخن هاي خون آلود خود، نِي مي کنم
آه! تشويش است در صحراي ذهنم مي دود
آه! مي گويي که اين رم کرده را پي مي کنم؟
مي دوم، مي ايستم، با جاده ها بيگانه ام
راه خود را بي حضور جاده ها طِي مي کنم ...
// شباهنگام دوم و زودهنگام سوم اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و چهار //
سال نو
ديگه جدی جدی سال نو مبارک ...
نشد براتون -حداقل اونايی که ايميلشونو دارم- کارت تبريک الکترونيکی (! = ای-کارد) بفرستم... درعوض لينک تصوير تبريکی رو ميذارم که ديگه نگين فلانی بی مرام بود !
سالتون سبز باشه مثل سبزه، شاداب باشه مثل سيب و شيرين باشه مثل سمنو...
درضمن، کاراتون هم سنجيده باشه به ياد سنجد ...
بانو
اول- سال نوی همه مبارک... صد سال به از اين سال ها
دوم- بعد از اين وبلاگ شعرها، وبلاگ متن هايم نيز به بار آمد: زرنيخ.پرشين بلاگ.کام
سوم- اين را شايد در يادداشت بعدی بگويم!
بانو! نمی دانم مرا تمجيد کرديد
يا نمره ي شعر مرا تجديد کرديد؟
بانو! نمی دانم مرا امّيد داديد
يا با سکوت خود مرا تهديد کرديد؟
در بي کلامي هاي خود، يک رأي بوديد،
يا لحظه اي -هرچند کم- ترديد کرديد؟
بانو! نمي خوانيد من را جانب خويش؟
بانو! من بيچاره را تبعيد کرديد؟
بانو! نمي دانم چه آمد بر سر من
امّا سرانجام آنچه را کرديد، کرديد
// 8/12/1383 و 9/... //
نگاه
نگاهت که از چشم من دور شد
نگاه پر از بغض من کور شد
دلم منتظر ماند و از انتظار،
پريشان و بيمار و رنجور شد
تنم ماند و يک چاره در پيش روي
بدون تو، آن چاره، کافور شد
وجود تو از جنس خورشيد بود
ندانستم و خانه بي نور شد
// اتمام: 25/11/1383 //
و من هنوز تنهايم ...
شب آمد، غصه هم با او، ولي من باز تنهايم
تو رفتي، خنده هم رفته، گل خوش خند زيبايم
جوابم را ندادي تا بدانم دوستم داري
بدون تو همه در بند افسوس و دريغايم
دلم را با خودت بردي، ولي هرگز ندانستي
که من بي بودن تو، بي سر و بي دست و بي پايم
سحر گاه وداع تو، دعا کردم که برگردي
شب آمد، غصه هم با او، ولي من باز تنهايم
// اتمام: 17/11/1383 //
بم ۴
تصحيح شد !
که نواخت سمفوني ناله ي زمان را؟
زمين لرزيد،
با زخمه هاي زير و بم آن،
محل اجرا: بم !
// نيمه شب 17/11/1383
يا بامداد 18/11/1383 //
بم ۳
زمين زير برف و باران ماند؛
و چاييد !
فين فين و عطسه ي ناگهان!
سرماخوردگيش به بم سرايت کرد ...
// ايده اش را قبل تر داشتم! ولي تاريخ سرايشش را 17/11/1383 مي دانم. //
عروسی ...
بیدار که شدم،
عروسی زمین بود!
ماشین ها که بزمش را رقصیدند،
خوابیدم؛
عزا شد ...
// 17/11/1383 یک روز برفی //
شطحيات بند بند يک دل پروانه ای (۲)
ضمن تسليت ايام محرم الحرام -- شعری بود که قبلا نوشتمش؛ الان لينکش ميکنم :
***
اگه يادداشت قبلی رو خونده باشين، می دونين که حالا می خوام هفت بند باقی مونده از <<شطحياتِ بند بندِ يک دلِ پروانه ای>>رو بنويسم ... اگه يادداشت قبلی رو نخونديد ميتونيد يه کم برين پايين و بخونين؛ چون اين هفت بند در ادامه ی هموناس ! (از اين لينک هم ميتونين استفاده کنين: لينک! )
و اينک، ادامه ...
11)
حادثه کاش به سراغم مي آمد
دشنه ام، منتظر قلب اوست؛
و قلبم ...
اين بار آخري ست که مزاحمت مي شود ...
( 10 / 8 / 1383 )
12)
نگرانت شده ام ...
اين ايهام، هنوز همراه ماست ...
چيزي از او نمي آموزي؟
( ~ )
13)
نمي دانم
اين انتظار،
عاقبتش چه مي شود؟
و تو نمي داني
اين انتظار،
سخت تر است
از آنچه تو سنگش مي خواني ...
( ~ )
14)
شب هنوز بيدار است
در چشمانم
بوي باران،
درياي شب را
متلاطم مي کند ...
( ~ )
15)
لبخندت، رنگ مادرش را داشت؛
آتشي که جنگلي را خاکستر کرد؛
دلم ...
( 2 / 9 / 1383 )
16)
شب را با چراغ قسمت نمي کنم؛
مبادا فکرم را بخواند ...
تو که خواندني نيستي!
(~ )
17)
شطح اول،
تو بودي؛
گرچه بندهايش پايان يافت،
تو در بندِ آن
پايان نپذيرفتي ...
( ~ )
شطحيات بند بند يک دل پروانه ای (۱)
1) تو را که يادداشت مي کنم ، ابر مي شود گونه هايم ، ريزش را، آبشارگونه مي شناسند ( 8 / 8 / 1383 ) 2) برايت نوشتم؛ در کاغذهاي محرمانه چه محرمانه اي (؟) که تو، خود نيز محرمش نبودي واهمه ي محرم-کُش، همين جاها خانه دارد ... (~) 3) سرم را که بر مي گردانم، سرگردان مي شوم ... روبرويم اگر حضورت را بداند، سرگرداني ها را قتل عام شيريني مي کند ... (~) 4) سومين ماهت را، چهارمين بند مي نويسم ... پنج روز ديگر، باز هم نمي بينمت! (~)
5)
پيغامت کوتاه بود
کبوترهايم، امروز، پيغامت را پريدند!
پرهايشان را امانتت مي دهم ...
(~)
6)
اول نيستي؛ ولي ...
پاسخت، پايان ساز است ... !
(~)
7)
یکی بود، یکی نبود
آغاز قصه ی مادربزرگ و ...
مبادا،
پایان قصه ی من و تو !
(~)
8)
اين هشتمين روز از ماه هشتم است
دهه ي هشتاد هم که به اين بند هشتم اضافه کني،
هشت ماه ديگر، کاش خوش بدرخشي!
(~)
9)
سرم بود يا دلم؟
سرگرمت که شدم،
دلم گرم شد ...
(~)
10)
بند دل ها اگر پاره شود،
بند دلم پاره مي شود
- بندها را تو پاره مي کني يا من؟ -
(~)
...
عصيان
اين يادداشت رو قبلا نوشتم، ولی مثل اينکه درست بار گذاری نشده بود [ ۲۲ مرداد ۱۳۸۳ -- ۱۳:۱۳ ]
( ببخش اگه برات به هر نحوی تکراريه ! )
+
حتی مکان يادداشت نويسی پرشين بلاگ هم Forbidden بود ...
حالا که از شر شبکه ی اميدان خلاص شدم، دوباره می نويسم !
خسته ام از این سیاهی ، خسته ام !
از زوال و از تباهی خسته ام !
خسته ام زین روز های تیره فام
دیگر از هر سال و ماهی خسته ام !
خسته ام از آب و آتش ، باد و خاک
ای خدا ! خود تو گواهی ، خسته ام !
خسته ام از " نون " و " باء " و نیک و بد
از اوامر ، وز نواهی خسته ام
پای چوب دار حسّ و عاطفه ،
مانده ام ؛ از بی گناهی خسته ام !
*
کاش روزی بشنوی از قول من :
" از بلای خستگی ها ، رسته ام "
تجديد !
صِـفر ! تجديدي ، برو آخر بـيا
روزي از ايـّـام شهريور بـيا
نمره مي خواهي ز من ؟ با سر برو ،
بار ديگر آمدي ، بي سر بـيا
ن
ه ! نه منظورم ز سر تعـجـيل بود ،
سر ز تن بر کن ، ولي با سر بـيا !
عشق را باور نکردي خوب من !
آمدي اين بار ، با باور بـيا
// تابستان 1382 //
مرثيه ۱
" براي غزل سرايي که غزلش را تنها نهاد ... "
غزل غزل چکيد ، او
به انتها رسيد ، او
به جسم خشک شعر ما ،
ز روح خود دميد ، او
در انزوا، چو نام خود ،
ز عشق شد شهيد ، او
نفس نفس چو شمع شد ،
غزل غزل چکيد ، او
( تقديم به روح حسين منزوي )
در ضمن ، سومين همايش ادبی آوای آرام هم ، ۲۶ تير برگزار می شه !
اگه مياين ، ثبت نام کنين !

بعدِ تو
بعدِ تو ، در چاه چشم ، آبی نماند
بعدِ تو ، آسايش و خوابی نماند
بعدِ تو ، خورشيد رفت از شهر ما،
ماه هم بعد تو مهتابی نماند
با افول آسمان چشم تو ،
رنگ دريا هم دگر آبی نماند
بعدِ تو ، در دفتر شعر و غزل،
هيچ لفظ محکم و نابی نماند
تکرار
دلخستگي، حرف جديدي نيست ،
اما دلم غمديده و خسته است
اين قافيه، چيز بديعي نيست ،
اما دلم چون مرغ پر بسته است
از ديرباز تا کنون، شيشه
با دست سخت سنگ بشکسته است
بار دگر ، ديروز رفت (؛) امروز ، فردا شد ؛
تکرار ، معناي سليس زندگيها شد
( 23 / بهمن / 1382 )
در سوگ حسين ابن علی (ع)
باز هم چنگ دل من ، مي نوازد از جفا
باز هم سر مي دهد اين ني، نواي نينوا
باز آهنگ صبوري و غريبي خوانده اند،
کودکان تشنه لب ، اندر ميان آبها
باز غوغايي و بلوايي ز جهل مردمان،
خاست از عرش زمين ، تا اوج عرش کبريا
باز فرياد تظلم ميرسد از خيمه گاه
خيمه گاهِ اهلِ بيتِ دادگــــر مردِ خدا
سکه هاي سرخ، رجحان يافت بر جان حسين،
کوفيان! آن رنگ دوزخ بود ، نه رنگ طلا
کوفيان! اسلامتان بيهوده رفت از يادتان
چون رها کرديد آن شه را به دشت کربلا ؟
کوفيان! بي دست بادا پيکر ملعونتان
دستهاتان رنگ شد با سرخي خون خدا
باز ديده، اشک شد ؛ جان ، آه شد ؛ پيکر ، تباه ؛
باز در گوش زمان، پيچيده اين صوت و صدا :
بانگ مي زد ساقي لب تشنه، بيجان بر زمين :
" يا اخا جان ! يا اخا جان ! يا اخا جان ! يا اخا !
من خجل از کودکان تشنه کام خيمه ام
کاش جاني بود تن را ، آب بود اين مشک را ... "
شرمگين بود آن علمدار از رخ طفلان خرد ،
شرم بايد بر رخ ما ؛ واي کوفـــه ! واي ما !
باز بنشستيم در سوگ حسيـــن ابــن علـــي
باز بنشستيم در سوگ تبــــار اولـــيا
نمايندگان سه نقطه
ای نمایندگان چه گشته مگر ؟
مجلس از چيست گشته خر تو خر ؟
مملکت گشته بی در و پیکر،
حال ما نیز بی سر و سامان .
وای از این مجلس فریب آمیز
وین نمایندگان کشته ي میز
باز این مرز و بوم بیمار است
باز دستی غریب در کار است
روز ما باز چون شب تار است
باز رنجی فتاده در ایران
زان نمایندگان پوشالی
وین همه وعده های توخالی
( 30 بهمن 1382 )
دودکش
البته شاید این شعر خیلی پخته نباشه ولی تقریبا همون چیزیه که صبح امروز اومد رو زبونم و فقط یه کم به اون نظم دادم ... (شاید بعدا یه دستکاریایی برای بهتر شدنش بکنم ) ...
+
ما کبوتران نامه رسانیم ؛
هر روز میپریم ،
از بامی به بام دیگر ،
و بر فراز دودکشهای بلند کارخانه ها ...
تا پیام شهردار را به مرد کارخانه دار برسانیم
پرواز ما
به امید هُرم وجود دودکشهاست ؛
ما کبوتران نامه رسانیم،
اما دیگر به ما میگویند :
" کلاغ "
( صبح 25 / بهمن /1382 )
بر بام بيم آلود بم
با کوله باری از عزا،
بنشسته ام،
در لاک غم،
بر بام بيم آلود بم
